دلم لک زده برای یک دل سیر نوشتن

اما چه کنم که کلمه ها آنقدر به هم ریخته و آشفته در ذهنم جولان می دهند که نمی توانم تبدیلشان کنم به جمله

هر کدام ساز خود را می زند

بیچاره مغزم

چه می کشد از دست این سرکش های آشفته

که لحظه ای آرام و قرار را تجربه نمی کنند

از سویی به سویی

بیچاره من

می ترسم این آشفتگی به زبانم سرایت کند

و دلم برای حرف زدن هم لک بزند

هر وقت دلت حسابی گرفت

هر وقت هر چی گفتی کسی نفهمید

هر وقت انقدر بغض داشتی که توشون گُم شدی و نتونستی خودتو پیدا کنی

هر وقت هیچی به اندازه یه نگاه مهربون و صادق نتونست سر حالت بیاره

هر وقت از نشنیدن ها و نفهمیدن ها خسته بودی و ترجیح دادی که سکوت کنی و نگاهتو بدوزی به یه کنج که جون میده واسه های های گریه کردن

هر وقت دلتنگ یه جرعه حرف زدن و یه ذره شنیده شدن بودی

هر وقت از همه نقابها خسته بودی و دلت لک زد واسه یه نخود صداقت

هر وقت تنهایی تو سلولهات تار بست و بالا رفت تا عمق مغزت

هر وقت که شیرین ترین طعم دنیا برات یه قهوه بدون شکر شد که تو تنهایی و وسط یه بغض فرو خورده قورتش میدی

هر وقت تنها شدی

هر وقت دیدی کسی نیست

بیا بشینیم یه گوشه

یه جایی واسه مون پیدا میشه که بشینیم و سر بذاریم رو شونه تنهایی هم و تا آخر دنیا بلند گریه کنیم

تا همه صداها و سکوتها وسط هق هقمون گم شه

تا همه سنگینی ها سبک شه

منتظرتم