"در این سر بی سامان ..."

سال 87 رو خیلی بد شروع کردم با یه اتفاقی نزدیک به فاجعه ، یادمه لحظه تحویل سال دعا میکردم که سال زود تموم شه، و اون روزها بگذره ، روزهای تلخی که تلخی شو با تمام وجود زیر زبونم مزمزه کردم، و حالا سال داره تموم میشه ، اون فاجعه رو هم از سر گذروندم، هنوز عواقبش هست ولی گذشته، حالا سال 88 داره با اتفاقهای خوب و حال بد من شروع میشه ، حالی که وقتی تو برزخ موندن و رفتن، درست و غلط ، آره و نه، گفتن و نگفتن ، شنیدن و نشنیدن باشی تجربه ش می کنی ، "فاصله یه حرف ساده ست" ،ولی...  امسال هم اومدنش برای من شبیه هیچ سالی نبود هم رفتنش، و حالاسال جدید با تمام ابهامش داره می آد، با تمام اتفاقهایی که امید دارم برای همه خوب باشه ، با روزهایی که میتونه پر از نور باشه و شبهایی که میشه پر از ستاره ش کرد،میشه لحظه های امسال پر از شادی باشه ، لبریز از عشق ، لحظه سر بلندیه همه پدر ها پیش بچه هاشون ، لحظه دیدن شیرینی باز شدن یخ لبخند رو لب یه مادر که هم مادره هم پرستار دلبندش ، لحظه شکوفه زدن برق نگاه یه بچه از دیدن یه مهربونی که بی آلایشه، دارم سالمو تحویل می کنم وقتی "مقلب القلوب "رو خوندم که حاجی فیروز جمعیت با تمام وجودش قربون صدقه بچه ها میرفت ، حاجی فیروزی که با همه حاجی فیروزا فرق داشت ، حاجی فیروزی که بازیگر تئاتره و صحنه نمایشش بیمارستانها و شیر خوارگاهها ، شب عید حاجی فیروز خلاصه شده تو سلام کردن به اربابهای کوچولویی که کسی به یادشون نیست ، حاجی فیروزی که رسالتش خندوندن بچه هاییه که سهمشون گریه ست ، حاجی فیروز عاشقی که برق نگاهشو میشه تو صورت سیاه شده اش دید ، عشق از نگاهش میباره ، تماشاچی های این بازیگر با تمام تماشاچی ها فرق دارن، صحنه تئاترش متفاوته از تمام صحنه های نمایش، عشقی که حاجی فیروز به تماشا چی هاش داره از یه جنس دیگه س،حاجی فیروزی که رو سپید تر از همه ماست- آقای ابراهیمی عیدتون مبارک- "مدبراللیل والنهار" م دیدن تلاش شبانه روزیه عده ای بود که تو همهمه عیدشون یه جایی هم به دیگرون دادن ، شب و روزشون یکی بود برای برقراری یه جشن به نفع کسایی که عیدشون متفاوته با عیدهای پر تجمل ما -خانم سلیمانی ، خانم ایزد بخش و تمام کسایی که تو جشنواره غذا تلاش کردید عیدتون مبارک- "محول الحول والاحوال" زمانی به زبونم اومد که" پدرام" رو دیدم که چند سال پیش رو یکی از تختهای بیمارستان مفید شاهد برنامه حاجی فیروز بود و امسال کنار حاجی فیروز بیمارستان تلاشش نشوندن گل لبخند رو لب بچه هایی بود که درد رو مزمزه می کردن، هیچ کدوم از حاضرین به اندازه پدرام حال اون بچه ها رو نمی دونست- پدرام عزیزعیدت مبارک -"حول حالنا "ی امسالم خیلی متفاوته ، امسال "زهرا"  با اون نگاه نافذش تو حول حالنا م شریکه امسال تمام بچه های علی اصغر و مفید و شیر خوارگاه رقیه لحظه تحویل سال کنار هفت سینم هستن ، "احسن الحال "م خنده کمرنگی بود که تو چشمای کم فروغ اون بچه دیدم ، تو بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان علی اصغر ، با بی حالی شاهد برنامه حاجی فیروز بود ولی بهتش تبدیل به خنده شد از دیدن هیچ خنده ای تا حالا اینقدر خوشحال نشده بودم ،حسن ختام برنامه بیمارستان بود لبخند کمرنگ و دوست داشتنیش،  لبخند بی نظیر بچه ای که اسمشو نمی دونم ولی از دیدن لبخند کم جونش انگار بهار شروع شد، و غم مبهم لحظه تحویل سال زمانی به سراغم اومد که تو بیمارستان مفید مادری با بغض و حسرت گفت که "شب عید هم باید اینجا باشیم" لالمونی گرفتم ، هیچی نمی تونستم بگم، هیچی ، زبونم بند اومد ، اون بیرون هیاهویی به پا بود٬ "های هوی زندگی در قعر گور"، این تو هم هیاهویی به پاست ولی از نوعی دیگر ، بهار این بچه ها و مادراشون چه رنگیه؟ بهار حتما" کلی شرمنده میشه وقتی بچه ها امسال رو هم مجبورن تو تنهایی ، شاید تو خواب ، شاید با گریه ،شاید با درد، شاید زیر سرم ، شاید تو اتاق عمل، شاید با یه دل پر از حسرت، شاید بدون " برق کفش جفت شده تو گنجه ها" تحویل کنن ، اگه من جای بهار بودم نمی اومدم ، نمی اومدم تا مبادا عرق شرم رو ، رو پیشونیه یه پدرببینم ، نمی اومدم تا این همه هیاهو تو شهر به پا نشه ، هیاهویی که بیشتر از همیشه باعث نشنیدن صدای ناله های یه مادر میشه ، من اگه جای بهار بودم از خجالت آب میشدم ، من اگه جای بهار بودم و اومدنم فقط جیبها رو کویری می کرد و دلها رو قطبی اصلا" نمی اومدم ، چرا بهار اینقدر بی قید و شرط می اد؟  حتما" از سخاوتشه، شاید می خواد عشق بی قید و شرط رو بهمون یاد بده ، شاید بهار بی دریغ می آد تا یاد بگیریم و ما ...شعار دادن تخصصمون شده...

 

 

 

" آن سوی نقطه چین ها ..."

این روزها بیشتر از همیشه دور و برم شلوغه ، کمتر از همیشه پیش میاد که تنها بمونم ، ولی بیشتر از همیشه دلم میگیره ، یه بغض بلا تکلیف و بی اراده که همیشه پشت لبخند های مسخره ام پنهونش می کنم ، راه نفسمو بسته ،یه بغض لعنتی که نه فرو میره نه میشکنه ، فقط هست ، هست تا راه نفسمو ببنده، این روزها بیشتر از همیشه شعرای قیصر رو زمزمه می کنم، "دیریست از خود، از خدا، از خلق دورم"، این روزها ، این روزها... اتفاقای خوبی برام افتاده ، ولی...سالمو خوب دارم می بندم ، با یه جشن فراوانی تو پویش، یه بوی عید تو شیر خوارگاه رقیه ، یه جشنواره غذا ، یه مژده از یه دوست ، یه دوست که همیشه چشم به لبش داشتم تا باهام حرف بزنه، و زد ، تو آخرین دیدار سال، تو آخرین دیدار یه مژده ، یه عیدی که هنوز نفهمیدمش ، چقدر دوست داشتم وقتی باهام حرف میزنه از این جنس حرفا بهم بزنه، چقدر رعشه دستام و صدام ، اون شب دست دل داغونمو رو کرد، چقدر اون شب بغضم سنگین تر از همیشه راه نفسمو بست ، حس خفگی ، حس تنهایی که اون شب داشتم رو هیچ وقت تو عمرم نداشتم ،نمی تونستم بگم چه حالی دارم از شنیدن حرفی که از میون لبهای یه دوست اومده بیرون ،لعنت به محدودیت و حقارت کلمات ، هیچ کس جنس حرف اون دوست رو نفهمید ، چقدر همه تو تکاپو بودن که برن به استقبال بهار ، ندیدن منو که رستاخیزی رو تجربه کردم اون شب ، مردم و زنده شدم ،چقدر حس تنهایی حس بدیه وقتی نیاز به یه نفر داری تا تمام هیجانتو بریزی تو دامنش،یکی که فقط نشنوه، بفهمه حالتو ، بفهمه که جنس حالت از چه جنسیه ، کسی که معیارهای سنجشش معیارهای دو دو تا چهار تایی نباشه ، همه پیشم بودن ، همه باهام بودن ، ولی کسی نفهمید چه حالی دارم ، حالا می فهمم که تنهایی ، تنها بودن نیست تنهایی وقتیه که همه باشن و نفهمنت، همه باشن و تو مجبور شی با لودگی فقط کنارشون باشی و اونا تو رو یه آدم الکی خوش ببینن و فکر کنن که میتونن هر رفتاری میخوان باهات داشته باشن و نفهمن که ، "سکوتم از رضایت نیست- دلم اهل شکایت نیست" حالا بیشتر از همیشه حس می کنم که" در این زمانه هیچ کس خودش نیست" یعنی چی؟ همیشه از جلوه دادن آدما به کارها شون بدم می اومد و حالا در گیر هزار رنگی شدم، درگیر کردم خو دمو، درگیر یه بازی ، یه بازیه بازنده – بازنده ، دارم دلمو میتکونم تا نکنه با این حرفا سالمو نو کنم و حول حالنا ی من مکدر باشه به حرفهایی که برای نگفتن اند ، شنیدن آواز دهل از دور گوش رو نمی خراشه ، شاید دهل ساز تنهایی باشه ، سازی که همه ترجیح میدن از دور بشنونش ، بیچاره نوازنده اش،  من هم باید تو سال جدید یه کم از این دهل فاصله بگیرم تا بتونم لذت شنیدن صداشو حس کنم ،تا حالاکه انقدر درگیر بودم که یه هو دیدم تو خود دهل گیر افتادم و...، فقط امیدوارم که بتونم فاصله ایمنی مو با این ساز رعایت کنم و بشنوم صداشو اون طور که باید،  "می روم خویش را با خودم بیاورم"

"گریه خندیده"

مژده بده،مژده بده،یار پسندید مرا
سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا

جان ِ دل و دیده منم،گریه ی خندیده منم
یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا

کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز
کان صنم ِ قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتوی دیدار خوشش تافته در دیده ی من
آینه در آینه شد،دیدمش و دید مرا

آینه خورشید شود پیش رخ ِ روشن ِاو
تابِ نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا

گوهر ِ گم بوده نگر تافته بر فرق ِ فلک
گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا

هر سحراز کاخ ِ کرم چون که فرو می نگرم
بانگ لک الحمد رسد از مََه و ناهید مرا

چون سر زلفش نکشم سر زهوای رخ او
باش که صد صبح دمد زین شبِ امید مرا

پرتوی بی پیرهنم ، جان رها کرده تنم
تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا

"شوک"

تو قربانی هستی به قاموس شهر من ، باید تاوان بدهی غفلت ما را ، به رسم این شهر عده ای باید  تن بزنند به مرداب سیاهی که از من بودنهای ما به تعفن رسیده ، تو باید تاوان بدهی تا درس عبرتی باشی برای من که مبادا بروم به راهی که رفتی ، تو باید باشی تا موضوعی شوی برای برنامه مستند یک ساعته هر شب جعبه جادو - خوب یا بد...برنامه ای که طرح مسئله می کند ، فقط طرح مسئله... - تو شاید انتخاب کردی که اینگونه زندگی کنی ، تو شاید به بن بست رسیدی در کوچه پس کوچه های شهری که ندید تو را، دردت را و تنهائیت را ، به بن بست رسیدی اما راه آسمان هنوز باز بود ،سر به زیر داشتی که ندیدی آبی آسمان را؟ شاید راه آسمان را بلد نبودی، ولی  اختیاری که  تو را برد به سمت دیوار سیاه در آن کودک نبود،  کودکی که از عشق مادری تنها دود و نشئگی را می بیند و هنوز در این شهر به راه نیافتاده ، هنوز کوچه ای را نگذرانده تا به بن بست برسد ، انتخاب او شاید راه آسمان باشد ، به کدامین گناه باید جبری را دیکته کنند به او؟ شاید انتخابش رنگ آبی باشد ، رنگ خاکستری دود بی مهری را به اجبار بر ریه های کوچکش مهمان کردند ، مهمان کردیم ، می توانیم ، ما می توانیم ، کاش بخواهیم ، کاش فقط نبینیم ، کاش فقط گوشمان را نپیچانیم که عبرت بگیرد از دردی که می کشد این انسان، کاش دلمان را بیدار کنیم که به داد برسد ، به داد آن کودکی که بازیچه های کودکی اش بساط پدر است و سرگرمی اش تماشای ...

آقای شبه ستاره که سهمی برای خود قائل نیستی در این مرداب که هر روز کسی را به کام خود می خواند ، تو هم سهیمی ، سهمت را ببین در اعتیاد هم نسلانت ، انتخاب او مرداب بوده اما این مرداب معلول عواملی ست، وجود این مرداب دلیلی است برای سهیم بودن من و تو در انتخاب این کسی که تنش میزبان درد است ، تو سهیمی آقای شبه ستاره ، من سهیمم ، قربانیان این معضل شده اند موضوع برنامه ها و بحثهای چند شبه ما و هدف مانورهای چه و چه ، طرحیست زندگیشان برای نمایش قدرتمان ، نه... من سوداگران را حمایت نمی کنم ، یاری را می گویم که ایمان ندارد در سختیها ، ایمان ندارد ، چون دیده هایش پذیرفتنی ترند تا تعریفی که از هدف بزرگ برایش داریم، و از زیبایی زندگی و... تو نمیدانی که دستان نوازشگر مادر وقتی به جای در آغوش کشیدن تو پیوندی دارد با میله گداخته چگونه میشکنی، تو نمی دانی که وقتی آغوش پدر جایی برای تو ندارد چگونه تنهایی زجر آور می شود، تو نمی دانی چون زیبا سخن گفتن را به نیکی آموخته ای، تو نمی دانی ، چرا که علت را ندیدی فقط برای نتیجه حکم صادر می کنی، بپذیر که طردش کردیم من و تو ، نشنیدیمش ، ندیدیمش ، جبری اختیاری برد او را به سمت دیوار سیاه ، درشب سردی که من و تو نبودیم تا تنها نباشد افیون پر کرد جای ما را ، شاید هم از فرط خوشبختی گذرش به مرداب سیاه خوان پوچی افتاده ، شاید هم از سر خوشی رسیده به جایی که دیگری از سر ناخوشی رسیده، شاید... اما هست کودک معصومی که بی اختیار رسیده به این مرداب ، بی انتخاب ،  آقای هنرمند! مسئولی، مقصری ، در برج عاجت بودی ، ندیدی که کودکی سر بر می آورد در دود افیون، درگیر کدام قرار دادت بودی زمانی که او در کودکی ساقی مادر مهربانش بود ؟ سر کدام لوکیشن بودی زمانی که مادرش تن فروشی کرد تا خماری ضجه اش را بلند نکند؟ درگیر کدام نقش بودی وقتی مادری برای نجات دلبندش از گرسنگی، به مرداب رسید و راهی نداشت جز غرق شدن ؟ آقای هنر پیشه سر کدام پروژه بودی وقتی که کودکی تنها تصویرش از پدر و مادر در کنار شعله های کم جان آتش بود و دودی که به جای کلمات مهر آمیز از دهان مادرش بیرون میزد ؟ تو مقصری آقای هنرپیشه ، مقصری ، مقصریم ، مقصرند...کلیشه ؟! از کلیشه سخن می گویی؟ از جواب کلیشه؟ کلیشه شده اعتیاد، کلیشه شده فقر، کلیشه شده پوچی، کلیشه شده بن بستهای پی در پی ، کلیشه شده مرداب جهالت، کلیشه... اگر نبود این کلمه "کلیشه" چگونه می گریختیم از بحثی که شاید به شکستمان بیانجامد؟ به بازی گرفتن کلمات زیبا ماسکه می کند زشتی حقیقتی را که ورای این بازی است.

یار شکسته تو نیز به یاد داشته باش که همیشه راهی به آسمان باز است "گاهی به آسمان نگاه کن" ورای تمام دردهایی که ندیدمشان و حتی نشنیدمشان، ورای تمام دردهایی که توجیهی است برای غرق شدنت در مرداب سیاه پوچی، بدان که کسی همیشه در انتظار یا رب های توست تا لبیک گویدت ، بدان که همیشه درد پایان راه نیست ، درد رسیدن به انتهای خط نیست ،شاید این درد تو راهیست برای رسیدن ، شاید سختی راه حلاوت رسیدن را به کامت بنشاند، آشنایم با دردت ، اما ندیده ام دردت را ، اما توهم مقصری ،شاید بیشتر از همه ما، تو قدرت انتخاب داشتی، تو می توانستی ، تو می توانی،تو می توانی، همیشه راه آسمان باز است ، همیشه راه آسمان باز است، اگر ...

"شبی از تمام دنیا"

جایی به من بدهید
دورترین دلتنگی آدمی با من است
گفته بودم
روزی باران دریا را خیس خواهد کرد
و تلخ ترین روز ماه خواهدرسید
و تلخ ترین تبخیر
آسمان را سیاه خواهد کرد
جایی به من بدهید
تمام دلتنگی آسمان با من است
گفته بودم
شبی ماه آب خواهد شد
و تمام پنجره ها غریب
و زمین تنها خواهد مرد
جایی به من بدهید
تمام تنهایی زمین با من است
گفته بودم روزی
تمام عکس هایمان را از زندگی پس می گیریم
گفته بودم دیگر
از آسمان هواپیمایی نمی گذرد
و هیچ مسافری به جهان نمی رسد
و ما با چترهای بسته به دنیا می اییم
و با چترهای باز به خواب می رویم
جایی به من بدهید
شاید یکی از میان ما
شب کوچکی از نخستین شادمانی را به یاد آورد
شب کوچکی که زیر ماه
شب کوچکی کنار چند شعر ساده ی روشن
شب کوچکی میان تمام شب های دنیا
شبی که ابتدای کلمات بود
جایی به من بدهید
جایی برای خندیدن
جایی برای خیره شدن
شب کوچکی از تمام دنیا با من است

 

هیوا مسیح                       

" خدا هست "

چند روز پیش با عزیزی رفته بودیم به یک گردش فرهنگی تو کتابفروشیهای خیابان انقلاب ، کاری که همیشه شادم می کنه علی رغم شلوغی های خیابان انقلاب و همهمه سرسام آورش ، تو یکی از کتاب فروشی ها یکی از این کتابهای کم حجم که داستانهای کوتاه  رو  نقل می کنن برداشتم و خوندم  داستانش چند روزه که همه ش تو ذهنمه ، تمام داستان یادم نیست اما نقل به مضمون می کنم ، شاید هم شنیده باشید ، اسم داستان " خدا هست " بود ، در مورد یه مردی که توی آرایشگاه با آرایشگر بحث می کنه و آرایشگر معتقده که خدایی وجود نداره و دلیلش برای اثبات این مدعا اینه که تعداد فقرا زیاده و مشکلات و بدبختی آدما رو عذاب میده ، مشتری وقتی از آرایشگاه میره بیرون ، یه آدم ژولیده و آشفته رو میبینه ، می آد و به آرایشگر میگه من فکر میکنم که تو این شهر آرایشگری وجود نداره !! آرایشگر با تعجب میگه: ولی من هستم من اینجام، و مرد میگه اگر تو هستی چرا این مرد اینقدر آشفته است و موهاش اینقدر ژولیده است؟ آرایشگر میگه خوب من هستم ولی اون به من مراجعه نکرده ، و مرد میگه پس خدا هم وجود داره ولی مراجعه نکردن های ما به اونه که باعث شده اینقدر مشکلات داشته باشیم.

چقدر کمرنگ شده رنگ خدایی تو زندگیم ، درگیر منم شدم و غافل از کسی که باید تو لحظه هام جاری باشه ، فکرم چیه ؟ کجام  ؟ درگیر من شدن های پی در پی ، درگیر خودم، کلنجار میرم هر روز با منی که تلاشم بزرگتر کردنشه ، مگه نه اینکه ریشه در نسیان دارم ، فراموشم شده خلیفـة الله بودنم ، فراموشم شده رسالتم ، فراموش کردم که " آمدنم بهر چه بود ؟ "دارم میرم اما نمی دونم به کجا ؟ فقط به شکل جنون آمیزی در گیر سرعتم و می دوم به کجا ؟ نمیدونم ! غافلم از توانایی خدایی کردن خودم ، اینکه من باید در درون خودم خدایی باشم و برای دیگران خدایی کنم ، خدا باشم ، بخشنده ، مهربان ، عادل ، ستار ، ومن کجای این ماجرام ؟ هنوز تو یکی بود یکی نبود موندم شاید همون جا خوابم برده ، شاید از قصه خوشم نیومده و نخواستم که مسئول اینهمه کار باشم ، خدا بودن سخته  ، سخته که بخوام خدایی کنم ، سخته که بخوام عامل باشم ، سخته خیلی سخته ، سخته که توان دیدن داشته باشم و قدرت چاره اندیشی ، کوچه علی چپ مفر خوبیه برای من که خودمو به خواب زدم ، برای من که باید منتظر عمل دیگران باشم ، و همیشه دیگران مسئول باشن و کننده کار ، ومن اگر فرصتی در دویدن های جنون آمیزم پیدا کردم شاید نظاره گر باشم تلاششون رو برای خدا شدن ، و اگر کمی منصف باشم تحسین کنم این انسانها رو که منتظر دیگری نبودن و عمل رو به حرف مقدم داشتن ، کاش خدا بودن رو تمرین کنم ، مشق کنم هر روز عشق رو ، تا شاید الفبای خدا شدن رو با تمرین یاد بگیرم ، شاید یادم بیاد که مقصد نهاییم کجاست ، شاید بیراهه رو بتونم از راه تشخیص بدم ، شاید مثل گذشته به کوره راهها دل نبندم و راهی بسازم ، و نوری بیافروزم بر این راه تا دیگه کسی کوره راه رو با شاهراه اشتباه نگیره ، شاید اگر بخوام بتونم خدایی کنم ، شاید...

"ورق بزن مرا"

حرمت نگه دار

 دلم

 گلم

که این اشک ، خون بهای عمر رفته من است

میراث من!

نه به قید قرعه

نه به حکم عرف

یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت

به نام تو

مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!

کتیبه خوان خطوط قبایل دور

این ٬ این سرگذشت کودکی است

که به سرانگشت پا

هرگز دستش به شاخه هیچ آرزو یی نرسیده است

هرشب گرسنه می خوابید

چند و چرا نمی شناخت دلش

گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش

پس گریه کن مرا به طراوت

به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش

و آواز می خواند ریاضیات را

در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها

دودوتا چارتا چارچارتا...

در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد

با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش می گذشت

با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه

آری دلم

گلم

این اشکها خون بهای عمر رفته من است

دلم گلم

این اشکها خون بهای عمر رفته من است

میراث من

حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است

تا بدانم و بدانم و بدانم

به وار

وانهادم مهر مادری ام را

گهواره ام را به تمامی

و سیاه شد در فراموشی ٬ سگ سفید امنیتم

و کبوترانم را از یاد بردم

و می رفتم و می رفتم و می رفتم

تا بدانم تا بدانم تا بدانم

از صفحه ای به صفحه ای

از چهره ای به چهره ای

از روزی به روزی

از شهری به شهری

زیر آسمان وطنی که در آن فقط

مرگ را به مساوات تقسیم میکردند

سند زده ام یک جا

همه را به حرمت چشمان تو

مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون

که می ترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را

تا شمارش معکوس آغاز شده باشد

بر این مقصود بی مقصد

از کلامی به کلامی

و یکی یکی مردم

بر این مقصود بی مقصد

کفایت می کرد مرا حرمت آویشن

مرا مهتاب

مرا لبخند

و آویشن حرمت چشمان تو بود ٬ نبود؟

پس دل گره زدم به ضریح اندیشه ای

که آویشن را می سرود

مسیح به جُلجُتا بر صلیب نمی شد!

و تیر باران نمی شد لورکا

در گرانادا

در شب های سبز کاجها و مهتاب

آری یکی یکی می مُردم به بیداری

از صفحه ای به صفحه ای

تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را می سرود

پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ

به ته رودخانه "اوُوز"  همراه با ویرجینیا وُولف

تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد

حرمت نگه دار دلم گلم

دلم

اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود.

داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام ! همین

نه ٬ نه

به کفر من نترس

نترس کافر نمی شوم هرگز

زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم

انسان و بی تضاد؟!

خمره های منقوش در حجره های میراث

عرفان لایت با طعم نعنا

شک دارم به ترانه ای که

زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند!!

پس ادامه می دهم

سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود

با این همه

تو گوئی اگر نمی بود

جهان قادر به حفظ تعادل نبود

چون آن درخت که زیر باران ایستاده است..

نگاهش کن

چون آن کلاغ

چون آن خانه

چون آن سایه

ما گلچین تقدیر و تصادفیم

استوای بود و نبود

به روزگار طوفان موج و نور و رنگ

در اشکال گرفتار آمدم

مستطیل های جادو

مربع های جادو

من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام

دیوانگی های دیگران را دیوانه شده ام

عرفات در استادیوم فوتبال

در کابینه شارون از جنون گاوی گفتم

در همین پنجره گله به چرا بردم

پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن

سر شانه نکردم که عیالوار بودم و فقیر

زلف به چپ و راست خواباندم

تا دل ببرم از دختر عمویم

از دیوار راست بالا رفتم

به معجزه کودکی

با قورباغه ای در جیبم

حراج کردم همه رازهایم را یک جا

دلقک شدم با دماغ پینوکیو

و بوته گونی به جای موهایم

آری گلم

دلم

حرمت نگه دار

که این اشکها خون بهای عمر رفته من است

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

و همیشه گریه می کرد

بی مجال اندیشه به بغض های خود

تا کی مرا گریه کند؟  تا کی ؟!

و به کدام مرام بمیرد

آری گلم

دلم

ورق بزن مرا

و به آفتاب فردا بیاندیش که برای تو طلوع می کند

با سلام

و عطر آویشن..

 

حسین پناهی            

"طغیان می کنم پس هستم"

"امروز در ایستگاه قطار بودم ٬ و پی بردم که فاصله ریلهای قطار ۵/۱۴۳ سانتیمتر یا ۴ فوت و۵/۸اینچ است . چرا فاصله شان این قدر عجیب است؟ به این دلیل :

در آغاز ٬ وقتی اولین واگنهای قطار می ساختند ٬ از همان معیار هایی استفاده کردند که در ساخت کالسکه به کار می رفت .

چرا فاصله چرخ های کالسکه این قدر بود ؟ چون خیابان های قدیم مطابق با این فاصله ساخته شده بود و کالسکه ها فقط با رعایت این فاصله می توانستند رفت و آمد کنند.

کی تعیین کرده بود که عرض خیابان این قدر باشد؟ و ناگهان بر می گردیم به گذشته های خیلی دور : رومی ها ٬ نخستین مهندسان بزرگ راهساز ٬ این طور تصمیم گرفته بودند. دلیلش چه بود ؟ ارابه های جنگی را دو اسب می راندند - و وقتی دو اسب را از نژادی که آن زمان به کار می رفت ٬ کنار هم بگذاریم ٬ فضایی معادل ۵/۱۴۳ سانتیمتر را اشغال می کنند.

بدین ترتیب ٬ رومی های باستان فاصله ریل های قطار امروز را تعیین کرده اند ٬ ریل هایی که برای مدرن ترین قطارهای سریع السیر هم به کار می رود . وقتی مهاجران به ایالت متحده رفتند و شروع کردند به کشیدن خط آهن ٬ فکر نکردند که شاید بهتر باشد این فاصله را تغییر بدهند ٬ و با حفظ همان نسبت کار را ادامه دادند . این موضوع بر ساخت اتوبوس های فضایی هم تاثیر گذاشت : نظر مهندسان امریکایی این بود که باید مخازن سوخت بزرگ تر بسازند ٬ اما این مخازن در ایالت "اوتاه" ساخته می شد و باید آن ها را با قطار به مرکز فضایی فلوریدا می رساندند ٬ و تونل ها گنجایش شئی با اندازه بزرگ تررا نداشت در نتیجه مجبور شدند تسلیم نظر رومیان در باره فاصله مناسب بین دو ریل بشوند."* *

باید پایبند باشیم به قواعد و قوانینی که برای زندگی شخصی و اجتماعی ما تعیین شده ٬ چه توسط رومیان باستان در شهر های متمدنشان و چه در بدوی ترین قبایل آمازون ٬ آنها حتی راجع به عقاید و باور های ما هم چار چوب تعیین کرده اند و ما محکومیم که از قواعدی که حتی دلیلشان را هم نمی دانیم پیروی کنیم و باید یادمان باشد " یک وقتی این قواعد تثبیت شده ٬ و باید به آنها احترام بگذاریم . کی این قواعد را گذاشته ؟ مهم نیست ٬ هیچ وقت از این سوالها نپرسید ٬ چرا که این قواعد تا ابد باقیست٬ حتی اگر با آن موافق نباشیم"* *آنها علاوه بر فاصله ریلهای قطار در عصر مدرنیته ٬ تعاریف ذهنی و باور های ما را نیز تعیین کرده اند انسان عصر مدرنیته با ریموت همه چیز را کنترل و راهنمایی میکند ولی در برخی مسائل توسط قبایل بدوی کنترل می شود ٬ همان طور که آنها می خواستند می اندیشد و عمل می کند ٬ تعاریف ما از گناه ٬ بهشت ٬ جهنم ٬ خدا ٬ ... همه توسط گذشتگان تعیین شده حتی تصور تغییر برخی از این باورها برای خیلی گناهیست نا بخشودنی ٬ اما می توان فاصله ریلهای قطار را تغییر داد ٬ فقط باید از قوانین ذهنی دست وپا گیر که فقط در زمان رومیها مفهوم داشت دست برداریم و اقتضای زمان خود را در نظر بگیریم ٬ مدرنترین قطارهای قرن ۲۱ بر روی ریلهایی با حدفاصلی که در رم باستان مفهوم داشت و یک معنی منطقی داشت حرکت می کنند ٬ انسان قرن ۲۱ عواملی را مسبب اتفاقات زندگی اش می داند که در قبایل بدوی معنی و مفهوم داشت٬ و...

 

 

 

* * "زهیر" نوشته پائولو کوئیلو