"در این سر بی سامان ..."
سال 87 رو خیلی بد شروع کردم با یه اتفاقی نزدیک به فاجعه ، یادمه لحظه تحویل سال دعا میکردم که سال زود تموم شه، و اون روزها بگذره ، روزهای تلخی که تلخی شو با تمام وجود زیر زبونم مزمزه کردم، و حالا سال داره تموم میشه ، اون فاجعه رو هم از سر گذروندم، هنوز عواقبش هست ولی گذشته، حالا سال 88 داره با اتفاقهای خوب و حال بد من شروع میشه ، حالی که وقتی تو برزخ موندن و رفتن، درست و غلط ، آره و نه، گفتن و نگفتن ، شنیدن و نشنیدن باشی تجربه ش می کنی ، "فاصله یه حرف ساده ست" ،ولی... امسال هم اومدنش برای من شبیه هیچ سالی نبود هم رفتنش، و حالاسال جدید با تمام ابهامش داره می آد، با تمام اتفاقهایی که امید دارم برای همه خوب باشه ، با روزهایی که میتونه پر از نور باشه و شبهایی که میشه پر از ستاره ش کرد،میشه لحظه های امسال پر از شادی باشه ، لبریز از عشق ، لحظه سر بلندیه همه پدر ها پیش بچه هاشون ، لحظه دیدن شیرینی باز شدن یخ لبخند رو لب یه مادر که هم مادره هم پرستار دلبندش ، لحظه شکوفه زدن برق نگاه یه بچه از دیدن یه مهربونی که بی آلایشه، دارم سالمو تحویل می کنم وقتی "مقلب القلوب "رو خوندم که حاجی فیروز جمعیت با تمام وجودش قربون صدقه بچه ها میرفت ، حاجی فیروزی که با همه حاجی فیروزا فرق داشت ، حاجی فیروزی که بازیگر تئاتره و صحنه نمایشش بیمارستانها و شیر خوارگاهها ، شب عید حاجی فیروز خلاصه شده تو سلام کردن به اربابهای کوچولویی که کسی به یادشون نیست ، حاجی فیروزی که رسالتش خندوندن بچه هاییه که سهمشون گریه ست ، حاجی فیروز عاشقی که برق نگاهشو میشه تو صورت سیاه شده اش دید ، عشق از نگاهش میباره ، تماشاچی های این بازیگر با تمام تماشاچی ها فرق دارن، صحنه تئاترش متفاوته از تمام صحنه های نمایش، عشقی که حاجی فیروز به تماشا چی هاش داره از یه جنس دیگه س،حاجی فیروزی که رو سپید تر از همه ماست- آقای ابراهیمی عیدتون مبارک- "مدبراللیل والنهار" م دیدن تلاش شبانه روزیه عده ای بود که تو همهمه عیدشون یه جایی هم به دیگرون دادن ، شب و روزشون یکی بود برای برقراری یه جشن به نفع کسایی که عیدشون متفاوته با عیدهای پر تجمل ما -خانم سلیمانی ، خانم ایزد بخش و تمام کسایی که تو جشنواره غذا تلاش کردید عیدتون مبارک- "محول الحول والاحوال" زمانی به زبونم اومد که" پدرام" رو دیدم که چند سال پیش رو یکی از تختهای بیمارستان مفید شاهد برنامه حاجی فیروز بود و امسال کنار حاجی فیروز بیمارستان تلاشش نشوندن گل لبخند رو لب بچه هایی بود که درد رو مزمزه می کردن، هیچ کدوم از حاضرین به اندازه پدرام حال اون بچه ها رو نمی دونست- پدرام عزیزعیدت مبارک -"حول حالنا "ی امسالم خیلی متفاوته ، امسال "زهرا" با اون نگاه نافذش تو حول حالنا م شریکه امسال تمام بچه های علی اصغر و مفید و شیر خوارگاه رقیه لحظه تحویل سال کنار هفت سینم هستن ، "احسن الحال "م خنده کمرنگی بود که تو چشمای کم فروغ اون بچه دیدم ، تو بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان علی اصغر ، با بی حالی شاهد برنامه حاجی فیروز بود ولی بهتش تبدیل به خنده شد از دیدن هیچ خنده ای تا حالا اینقدر خوشحال نشده بودم ،حسن ختام برنامه بیمارستان بود لبخند کمرنگ و دوست داشتنیش، لبخند بی نظیر بچه ای که اسمشو نمی دونم ولی از دیدن لبخند کم جونش انگار بهار شروع شد، و غم مبهم لحظه تحویل سال زمانی به سراغم اومد که تو بیمارستان مفید مادری با بغض و حسرت گفت که "شب عید هم باید اینجا باشیم" لالمونی گرفتم ، هیچی نمی تونستم بگم، هیچی ، زبونم بند اومد ، اون بیرون هیاهویی به پا بود٬ "های هوی زندگی در قعر گور"، این تو هم هیاهویی به پاست ولی از نوعی دیگر ، بهار این بچه ها و مادراشون چه رنگیه؟ بهار حتما" کلی شرمنده میشه وقتی بچه ها امسال رو هم مجبورن تو تنهایی ، شاید تو خواب ، شاید با گریه ،شاید با درد، شاید زیر سرم ، شاید تو اتاق عمل، شاید با یه دل پر از حسرت، شاید بدون " برق کفش جفت شده تو گنجه ها" تحویل کنن ، اگه من جای بهار بودم نمی اومدم ، نمی اومدم تا مبادا عرق شرم رو ، رو پیشونیه یه پدرببینم ، نمی اومدم تا این همه هیاهو تو شهر به پا نشه ، هیاهویی که بیشتر از همیشه باعث نشنیدن صدای ناله های یه مادر میشه ، من اگه جای بهار بودم از خجالت آب میشدم ، من اگه جای بهار بودم و اومدنم فقط جیبها رو کویری می کرد و دلها رو قطبی اصلا" نمی اومدم ، چرا بهار اینقدر بی قید و شرط می اد؟ حتما" از سخاوتشه، شاید می خواد عشق بی قید و شرط رو بهمون یاد بده ، شاید بهار بی دریغ می آد تا یاد بگیریم و ما ...شعار دادن تخصصمون شده...