تا اطلاع ثانوی....
من اشک سکوت مرده در فریادم
داد ی سر و پاشکسته ، در بی دادم
اینها همه هیچ ... ای خدای شب عشق
نام شب عشق را که برد از یادم ؟
به همین سادگی تموم شد...
من اشک سکوت مرده در فریادم
داد ی سر و پاشکسته ، در بی دادم
اینها همه هیچ ... ای خدای شب عشق
نام شب عشق را که برد از یادم ؟
به همین سادگی تموم شد...
شب قدر نوزدهم ، پر از عطرعاشقی بود ، شب قدر نوزدهم را دیگر گونه تجربه کردیم، شب قدر نوزدهم ما در گهنم فراموشی گذشت، در محله ای که دروازه ای بود برای ورود، دروازه ای برای آغاز، آغاز دیدن؛ آغاز بودن؛ آغاز رهایی ، رهایی از دغدغه های روزمره و آگاهی های سطحی ، شب قدر نوزدهم تجربه نبود ، معجزه بود ، معجزه ای به نام بودن، حضور.
احرام بستند عده ای عاشق در کوچه ای سوخته ، در مقابل دری سوخته ؛ خانه ای ویران ، احرام بستیم و فریاد زدیم ؛ لبیک... اللهم لبیک ... لبیک لا شریک لک لبیک... لبیک ... این خانه ویران است که میرساندت به کعبه دوست ، این شهر سوخته تو اگر نجات یابد ، اگر پایه هایش از ایمان باشد و عشق ، کم از کعبه نیست ، که ابراهیم کعبه را با عشق بنا نهاد ، با ایمان ، با نور ، با عزم راسخ ، این محله ، این کوچه ها شب گذشته عظمتی را دیدند ، عظمتی به نام اتحاد ، زنجیری که نه برای اسارت که برای رهایی بر در تک تک خانه های ویران آن محله رفت ، زنجیری برای رهایی ، زنجیری پر از عشق ، پر از انسان ، پر از بیداری ، پر از نور ، کلمات که به اسارت در بیایند ، سخن گفتن آسان است ، امان از زمانی که کلمه ای برای بیان شکوه نیابی ، برای شکوهی که آن زن تنها و فنا شده از پنجره خانه اش دید ، زنی که عمری تنها بوده و یاریگری نداشته ، اینک جمعی عظیم با عظمی راسخ و قدومی استوار به یاری اش آمده اند ، بی اینکه بخواهد ، حیرت در چشمان خسته اش کاملا پیدا بود ، در آن تاریکی ...نه تاریکی نبود ، دیشب آن محله پر از نور شد ، دیدم دستانی را که شاید تا لحظاتی پیش زندگی را معامله میکردند ، چگونه به آسمان بلند بود ، دیدم کودکی هایی که حیران از اینهمه یاریگر در کوچه پرسه میزدند ، دیدم ...
قدر نوزدهم قدری بود پر عظمت ، نماز این قدر نمازی که نیتش نجات بود و رهایی ، نمازی که سجاده اش کیسه های نور بود ، نمازی پر از شکوه ، کلمات حقارتشان را به رخ میکشند ، عظمت این شب را تنها باید میدیدی ، شنیدن این شکوه مانند دیدن نیست ، فریادی که می گفت " الله ولی الذین امنوا یخرجهم من الظلمات الی النور " فریادی که " ناس " می خواند ، فریادی که " قدر" می خواند و " حمد " ؛ فریادی که می گفت : " به ما بپیوندید " فریادی که "بسم الله الرحمن الرحیم " را چنان با ایمان می گفت که تو نیز بر آن میشدی که با ایمان آغاز کنی ، بدون لحظه ای تردید ، نوزدهمین قدر بسم الله بود برای عشقبازی ، توشه ای برای یک عمر، قدر نوزدهم ما قدری بود پر از نور و حرکت ، نه در خفا بر گناهانمان ضجه زدیم ، نه برای آمال کوتاه و بلندمان تا سپیده ناله سر دادیم ، قوی و استوار رفتیم که فساد نباشد ، فقر نباشد ، تن گل بانوی ایثار شهرمان تکه تکه معامله نشود ، قدر نوزدهم ، قدر بیداری بود ، قدر نوزدهم خود بیداری بود ، حج بود ، بی شک حج بود ، بی شک احرام بستیم ، بی شک طواف کردیم ، ولی نه در خانه ای که در آن خونی ریخته نشده ، بلکه در خانه ای که انسان در آن خونها ریخته، خانه ای که گورستان یک عمر مردگی بود ، خانه ای سوخته...
دهمین آیین "کوچه گردان عاشق"
پنج شنبه - 19 شهریور - ساعت 20
فرهنگسرای بهمن - تالار شهید آوینی
او کشتی را برای خودش نساخت و چقدر دردناک بود که از برایش که 900 سال به انتظار طوفانی نشیند و یا که 900 سال زود تر از طوفانی به دنیا بیاید و یا که طوفانی به حرمت موهای سپید او 900 سال صبر کند و خلقان را نگیرد.
او کشتی را بهر خود نساخت که اگر می ساخت در سده اول زندگی اش آن طوفان را طلب میکرد و تا او را بر دست گیرد و حقانیتش را به همدورگان و همزادگان اش اثبات کند . و او را چه نیاز بود در اصرار 900 ساله ای که ترتیب دیوانه گفتن او را بیشتر می کند . او را چه اصرار بود؟ این سئوال زمانی جواب پیدا می کند که بدانی آن پیر نبی برای چه میان خلقان شد و چرا در حاشیه آن شهر در بین بریدگی تپه ها ، آن کشتی را ساخت ؟!
… و حال نوح نبی را ببین که در میان آدمیان آن دوران می گردد که هر کدام را فخری است و می گوید منم مردی تنها با یک کشتی. آدمیان که بعضی هاشان به هنر مند بودن ، به خلاق بودن و به کشتی ساختن ، دل خوشند . آدمی دیگر منصب قضا و قانون دارد و دستی را به مصلحت اجتماع می برد . آدمی که زخم از جان دگری برمیدارد و آدمی دیگر و آدمی دیگر و این همه را بهایی است . سکه هایی رایج در میان مردمان .
اما در میان این آدمیان چیزی نیست که باید باشد و نوح از آنان می خواست : که اگر هر روزتان را به منصبتان می گذرانید ، اگر هر روز کشتی های کاغذی کوچک تان را به آب می اندازید ، ساعتی هم برای ساختن کشتی من بگذارید که رها شده در میان دشت برای نسلان شما ، آفتاب سوخته می شود .
نوح نگران ایشان بود و ایشان غیر از خود نگران هیچ کس نبودند . هر کس می گفت اگر طوفان شود ، کوهی می یابم و بر آن میگریزم . آن دیگری که پای دویدن بر صخره ها را ندارد ، اگر آن پایین بماند مرا دردی و غمی حاصل نمی شود .
گذرگاه پیامبران همین است ، عمری را گذرانده اند ، عمرهایی را گذرانده اند برای آنکه روزی ، روزگاری کسی در طوفان بر کشتی اطمینان بنشیند و خدای ناکرده ، بر پای اش از دویدن بر صخره ها ، زخمی ننشیند.
او برای چه می ترسید و ما برای چه ؟ او آن گوشه برای خلقان می ترسید و ما این گوشه تنها برای خودمان . او یک کشتی ساخت و بر آن در میان جفتان حیوانات و مومنانش نشست و رفت و ما هزاران هزار کشتی ساختیم در حالی که با تردید ، هیچکدام شان را کامل نکردیم و در هزاران هزار طوفان غرق شدیم و مردیم ....گذرگاه پیامبران این است ، یک کشتی بسازیم برای عالمی ، نه به خاطر عالمی ، نه برای خود و نه برای هزاران هزار خودی که در خانه دل ما وجود دارد ....
گذرگاه پیامبران وجود دارد . پیامبر شدن در این زمانه همین است که راهنما باشی مردم از کشتی های کوچکشان به سوی کشتی بزرگ . از خود پرستی ها ی بی شمارشان به سوی دگر پرستی ، به سوی مهر ، به سوی عشق به همنوع ، به سوی ساختن آینده ، به سوی فکر برای نوزادان آدمی که قرار است بر این کره خاکی جرعه آبی خورند و نانی به کف آرند ....
هر کداممان نه آواره نگاه به خدایی باشیم و نگران از بندگی و بردگی در مقابل او ، بلکه خدایی باشیم آواره و نگران دیگران چون نوح نبی و با عشق بر هم بیاویزیم و هر کس به خاطر کس دیگر ، گوشه ای از این کشتی بزرگ را بسازیم . آن وقت اگر طوفان شود ، حتم بدان من بر صندلی که او ساخته است ، می نشینم و او بر صندلی امن من . من برای او هستم و او برای من ، عاشق وار و معشوق وار ، خالق وار و مخلوق وار ، جرعه ای من خدای اویم و جرعه ای او خدای من ، جایی من خالقانه او را بر اریکه نجات و امن می نشانم و جایی او خدای وارانه ، بر اریکه دست ساز من مینشیند . نگاه کن ، دنیا چه زیبا می شود و چه زیبا ما آزادانه ، آزادگی را می توانیم در خود و دیگران راهبر شویم
گذرگاه پیامبران - شارمین میمندی نژاد