درد مشترک...

وقتی یه نویسنده با این جمله ها شاهکارشو شروع میکنه
وقتی هر بار که این جمله ها رو میخونی میگی آی ی ی گفتی
وقتی همیشه تو اونی هستی که درد میکشی و بقیه اون مردم ن
وقتی که تنها این جمله میتونه تنهاییتو توجیه کنه
وقتی که میگی خب جناب هدایت گفتن، جناب شریعتی گفتن از دردهایی که نباید گفت
وقتی که ...
وقتی که...
وقتی که... یه ذره و برای چند لحظه آروم میشی و میگی خب خوبه من تنها بشری نیستم که در انزوا روحم توسط زخمها و حرفهای نگفتنی تراشیده میشه
یه ذره آروم میشی وقتی درد مشترک پیدا میکنی با خیلی ها


در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد. اين دردها را نمي شود به كسي اظهار كرد، چون عموما عادت دارند كه اين دردهاي باورنكردني را جزو اتفاقات و پيشامدهاي نادر و عجيب بشمارند. و اگر كسي بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي كنند آن را با لبخند شكاك و تمسخرآميز تلقي بكنند: زيرا بشر هنوز چاره و دوايي برايش پيدا نكرده و تنها داروي آن فراموشي به توسط شراب و خواب مصنوعي به وسيله افيون و مواد مخدره است. ولي افسوس كه تأثير اين گونه داروها موقت است و به جاي تسكين پس از مدتي بر شدت درد مي افزايد!!!

وارونگی...

آسمان پایین امده

زمین سر به هوا شده

و در این میان

من و تو و ما

سرگردان یافتن منفذی کوچک برای تنفس

تلاش مکن عزیز جان

این نامش وارونگی هواست

وارونه

واژه ای آشناست در این روزهایمان

وارونگی از هر نوعی که باشد

راه را بر نفسهایت خواهد بست

سخت تر

نفس خواهی کشید

وقتی که هوا هوس وارونگی میکند

چرا که در این شهر همه چیز وارونه است

بدون شرح...

عجب حس غریبیه وقتی میدونی نوشته هاتو وقتی میخونن که دیگه نیستی

عجب حس غریبیه که آدما بعد از مرگت میفهمن که تو چه لحظه هایی رو تجربه کردی

 وقتی اونا کنارت بودن ونفهمیدنت

انگار این قانون نا نوشته دنیاست که همه وقتی باشن که تو نیستی

و وقتی هستی نباشن

چقدر دلت میگیره وقتی میدونی که درد دلات هیچ شنونده ای نداره

اما مینویسی تا سبک شی

تا یه روزی

وقتی که دفترچه خاطراتتو آتیش زدی

و رفتی

یه جایی باشه که آدما ببینن که تو چه روزایی رو از سر گذروندی

بالهایم...

چند وقتی میشود

نمیدانم چند وقت؟؟

اما شاید به زمان این روزهایمان هزار سال

شاید از همان روزی که باران شد مایه دردسر این شهر

چند وقت است که سراغ دلم نرفته ام...

دلی نمانده آخر

از همان روزی که زبانها سرخ شدند و سرها سبز دیگر خبر ندارم چه بر سر دلم آمد

نمیدانم کجا جایش گذاشتم

این آخری ها کم حرف شده بود

یادم میرفت که هست

یادم میرفت که گاهی چیزی میگوید

هذیانی شاید از سر درد

اما من در میان کلافگی ها فرصتی نداشتم برای هذیانهایش

برای پرت گویی های دلبرانه اش

چند وقت است که دلم را باد برده؟؟

سبک نبود تا همسفر باد شود

همیشه بغض داشت

همیشه سنگین بود

همیشه درد داشت

شاید هم از سر بی دردی بر آتشی سر سپرده

دلی که درد نداشته باشد همان بهتر که نباشد

میدانی هوای روزهای اول را کرده ام

روزهای نشاط

روزهایی که میدویدم و سرخوش از حضورم در جهانی کوچک

حالا ولی دلم نیست

ذهنم هم نیست

خودم هم نیستم

عجب روزهای بی منی را میگذرانم

روزهای بی خودی

بی منی...

بی تویی....

روزهایم همه شده اند شب غریبان بی کس

طولانی و کشدار

چند وقت است که ندیده ام تو را؟؟

و تو مرا؟؟

شاید همان روزی که عشقی خود خواهانه پا در میانی کرد

مسرور از عاشقی ...

نمیدانم چه بر سر دلم آمده...

اگر دلم را دیدی سلام مرا برسان

بگو که دلتنگش شده ام سالیانیست که خبری ندارم از مسافرم

چقدر فاصله اینجاست ...

چقدر فاصله هست بین اونی که میگه درکت میکنم با اونی که درکت میکنه

چقدر فاصله هست بین اونی که میگه دوستت دارم با اونی که دوستت داره

چقدر فاصله هست بین اونی که میگه نگرانتم با اونی که نگرانته

چقدر فاصله هست بین اونی که میگه دلتنگتم با اونی که دلتنگته

چقدر فاصله هست

چقدر فاصله

چقدر دورن از هم ادما

آدما و حرفهاشون

چقدر همه چی از هم دوره تو این دنیای فسقلی

تو این دنیای کوچیکی که من و تو با هم واسه هم ساختیم هم همه چی یه دنیا از هم فاصله داره

ادعاها و عملها

حرفها و نگاهها

دلها و دستها

لبها و سخنها

چقدر ...