دلم گرفته آسمون....
دیروز بود انگار
همین دیروز
روزهایی که خنده بازاری بود زندگی
روزهایی که نه از بالا رفتن چیزی ناراحت میشدیم و نه از پایین آمدنش نگران
روزهایی که نگاهمان به جعبه کوچک جادویی بود که فقط تنهایی های یک کودک را به تصویر میکشید
کودکی که با تمام رنجها به دنبال مادر میگردد
روزهای دوری نیست که گذشته از ان روزها
همان روزهایی را میگویم که نه زنده باد را میدانستیم و نه مرده باد را
نه میدانستیم که قرار است نسلمان در اتش قدرت طلبی ها بسوزد و نه حدس میزدیم که میخواهیم روزی یک به یک تاریخ پدرانمان را دردناک تر از قبل تکرار کنیم
روزهایی که در کتابها از قدرتمندان بی رحم خواندیم و اینک میتوانیم ببینیمشان
چقدر نزدیک است روزهای یک لب و هزار خنده مان
نمیتوانم تصور کنم که سالها گذشته از روزهایی که عمو زنجیر باف فریاد های شادمان زنجیرش را پشت کوه قصه ها میانداخت
امروز عمو زنجیر باف بیرحمی را تمام کرده در حق هوادارن آن سالهایش
امروز لی لی کردنها و از خانه یک به دو رفتن خیلی سخت تر از آن روزهاست
امروز دیگر شادی ها با یک تکه طناب و چند تکه سنگ بساطشان جور نمیشود
که ذهن ها همه در بندند و دلها همه ...
کمی درد دل بود هم نسل
هم نسل سوخته من
هم نسل تنهایی که گاهی به فراخوانی راهی کوچه های تنگ شهر میشوی
و به خانه که باز میگردی در خبر ها میخوانی که یک نفر دیگر به قهرمانان شهر اضافه شده و تو باید برای بزرگداشت ان روزی دیگر را فریادی شوی خفه شده در نطفه
آری هم نسل من
نسل بی قهرمان
نسل بی اسطوره
امروز تنها خفگی سهم توست
که باید فقط منتظر باشی
منتظر تا شاید روزی خورشید بر شهرت بتابد و سیاهی بار و بندیلش را برچیند از کوچه پس کوچه ها و خانه های تنگ و تاریک و دلگرفته
دیگر به شاعران نیز اعتباری نیست که بخواهند امید واهی دهند که اندکی صبر سحر ...